![]() |
![]() |
|
|
DISHAB BA KHORSHID HARF ZADAM MIGOFT B KELASE KHANDE MIRE. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
pa berahne midavi darone man o hey tik takam ra b seda dar miavari..goee salhast k az derakhtane hamsayeman mara michidi.......diroz az poshtebam an yeki mande b dovomin khaneye ,pahloee khaneye sherhayat ,,,,pahayat ra didam,,,ley ley mizado hey zanbori ra roye labanash seda........cheshmhayam ra jam kardamo hey az noghteye ,naghashihayat to ra did mizadam,,hamchon dokhtaki ba ab bini avizan va ghoshvare b dast ...pahn shode bodam roye chador sefide pahn shode roye bande rakht...bad mara ta boye rang hayat bord o ranghi nashode khabam bord...enja residi o didi o rafti o eyyyyyyyyyy dad k lebashayat hame az jense naghashihaye manand,,,ghalamat ra bardar o naghsh bezan ,mikhaham emshab ziba tarin ab anar ra vaghti k shaer mishavi bar bomat bepasham,,bekhandam va farar ra bar garar tarjih....to niz biya.......hanoz ta khorshid chand chate kochak baghist....salam. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
قطار طولانيست از پس ابر حتي حوصله پرواز را سر ميبرد روزها كوتاهند و ابر ها بي حوصله تقي به توقي كه مي شود قهر ميكند چشمانت و واي كه من هي سرما مي خورم از بارانت!!! سوت ميكشد انتظار سوزن بان و مسافران هم خوابه مي شوند با ريل... خوابت را سيل مي برد و ما بي من مي شويم ومي گزريم از ثانيه زودتر از جنگل اه مي گيرد درختان را... وسوزن بان هنوز بي خيال است و پيراهن هاي بي دكمه را هي خواب مي كند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
كم كم رنگم كن و رنگ بزن هر چه رنگ در رنگهاي چشمانت خفته عاقبت به خير مي شوي كوچك باراني دست رشته مي كني قلبم را با تك خنده هاي كلفتت
گه گداري كه مي گزري از زير پل مرا ببخش به بخش بخش دريا. طوفانيست و من بي موج
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
هوايت را كردهام پسر نمي بيني ام ومي خندي به من ومي خواهي كه اب دهم گلهايت را تشنه ام و چند قطره باران هم مرا مهمان نمي كند زندگي را مي گويم مي پيچم به دور رويايم و تو اولين كسي هستي كه با كفش به خانه ام مي ايي سيگارم هي چشمك ميزند و لبهايم هي پك زير سيگاري را خالي ميكني و رويايم گر مي گيرد در زباله و تو پيك اخر را نزده.... نيستي انجا و من خانه را از اتش نگاه مي كنم... همسايه مي ايد و من روز را دوباره مي بينمو تو انگار نه ؟ در خانه راه مي روم تمام كلمات سو خته اند و با پاهاي من تمام ؟ كنار پنجره باد مي ايد و دستهايت روي پنجره مرا زول مي زند تو اينجا بودي انگار ؟تو نبودي نه بود ي و من نديدم انگار اين پلان چند برداشته بود و من از زمان دور ؟ دست ميكشم به پنجره سايه ات ميريزد روي تخت سست مي شود استخوانم باد مي وزد در من ؟ مامور هراسان است و من و تو كجاييم كه نيستيم در چشمش خانه تمام مي شودو قصه مي شويم انگار و جوانه ميزند بينمان وما ميپيچيم دور هم تا اسمان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
4 راه خالي ست از تو.. خط هاي سپيد در موازات قلبم رژه مي روند و بو قهاي ممتد مرا از كمايت بيرون ميكشندو من در افكارت تصادف مي كنم با كودكي هامان... زنگ در مرا دست پاچه ي پذيراييت مي كند و تو پشت در دلهرهات را جا مي گذاري تلفن زنگ مي زند و من نمي شنوم و او از كار فردا مي گويد و تو اينجايي دستهايم زخمي بو سه ات مي شود و من دچار خاطره ها... هنوز من در كودكي ها مانم... دوستت دارم مي ريزد از انگشتانم شبنم از چشمهاي تو
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
گيومه باز...
دريا گيومه را نمي بندم تا ماهي رها... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
به نازنين فراهاني روي بند رخت خيس توهمي پُرچكه زن بزرگِ اعداد برهنهي يك تقويم كاستهاي موزيانهي يك سايه را ميشكاند بيآنكه صداي پُر خشِ ماه را درشكند سلامم به روحت به بالهاي گرمِ سايهي پنهانت دوستترت دارم زنِ بيسينه نازنينم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
روي خيالِ خيسِ اين مزرعهي آتش گيسبريدههاي پاپَتي درونِ منِ خالي را خالي از هيچ ميكنند و گردنِ پُر از خارِ من هنوز در گردنههاي نُتهاي باران خورده ميپلكد بشنو عريان شدنم را و همآغوشيِ من و سايهام نطفهام كپك ميزند و من نمناكِ شعرِ شاعر ميشوم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
از پنجره به درونيات دنيا ميرويم كودكانه بيكفش پاپَتي صدايت رسواكنان مرا غرقِ يك نقطه ميكند. نقطهي سياهِ نطفهي ما از بيرون به درون از اينجا تا آن سرِ سكوت و از كهكشان صورتي ِ پوستت به غاري از درد و لذت پناه اي سلام كوچك و اي عشقِ وارونهي كتيبهي عموديِ كال |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
امانم ده ستارهي سرگردانِ لجباز دگمههاي رؤيايم را ميبندم هنوز هم جز خاك هيچ چيز مرا به تقويم راه نميدهد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
تو دوبارهي مني و من دوبارهي دوبارهات |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
با امواجي از جنسِ باكرهاش زني خيالهاي خفته را ميبافد از پيلهي تنهاييِ نوزادان باران |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
به كوروش همهخواني
دلم ثانيههاست روي قافيهي زنگزدهي كتابهايت گرفته اس.ت ميگفتي سكوتت با نگاهِ ما ميريزد اما اين نگاهِ من بود كه در سكوتت خشك شد و باران هِي ريخت روي انتظارِ شنيدنِ باهار گفتنِ تو |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
به آسمان از امشب نگاه نخواهم كرد مبادا خطِ سفيدِ رفتنت را تنفس كنم ديشب در ايستگاه هواشناسي ماه بيچادر بود و من چهقدر در دودِ سيگارم تنها بودم تو رفتي درونِ جعبهي سپيدِ آهني و رديفِ گوشتيِ تنت 23بار مرا خواند با فراموشت خواهم كردِ خلبان آن |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
به نيما رئيسي
نفهميد با ستارهستاره كردن دهانِ ماه شيرين نميشود و ابر، ابروي خورشيد را برنميدارد بر دلِ درخت بگذارد. تو خوابي و در خوابت خواب ميبيني بودنش را در آن طرف نبودنهايت نگاه كن خوابت را پارهپاره ميكند اين واژههاي چسبناكِ مردمي |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
در آغازِ چشمانت هوس، كلمه شد كلمه، ناپديد شد لابهلاي تهوعِ ثانيهشمارِ لحظه در لحظهات جدول ميشود چشمانم و تو جدول را پرنكرده شعر ميشوي و كافه را ترك ميكني و ميزت را حساب قلبِ مرا نه در بسته ميشود پشتِ سايهات سايهات دودِ سيگارم ميشود و من قابِ عكسِ ثانيهشمار لحظهات |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
كاش ميدانستم كجاي جدول را غلط پر كردم كه تو را در اولين خطخوردهگيِ يك حرفِ نقطهدار يا بينقطه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
معشوقِ من آن سپيد كاغذيست كه روي آب قايق ميشود و غرق ميكند منِ سوارِ خود را |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط بهارک فرامرزی |
|
|
چشمهايم را ورق بزن ميخواهم زيباترين شعرهايم را برايت لاي روزنامه بپيچم چشم به راهم كه نيستي هيچ |